تبليغاتX
مرداب

مرداب

یه جای آروم

و دچار يعني عاشق . . .

 

اين روزها چه آسان اشك مي ریختم . . .

اشك هايي كه از درياي وجودم جدا افتاده بودند

اشك هايي كه بوي غربت مي داد

بوي تنهايي . . .

انگار فراموش كرده بودم

كه تو عاشقانه ترين نگاه هايت را نثار من كرده اي

من در اوج با تو بودن تنها بودم

زيرا فراموش كرده بودم

در تنهاترين تنهايي هايم هم در آغوش تو ام

ولي تو هنوز هم عاشقانه نگاهم مي كني

دوستم داري

و قلم در دستم گذاشته اي

و ديكته مي كني

تا بنويسم . . .

و من هنوز هم چه كودكانه فكر مي كنم:

كه اين منم كه مي نويسم !

آري !

اين هميشه ترفند شيرين تو بوده است

گاهي از اين بچه گانه ها خنده ام مي گيرد

از اين كه تو در زورق پوچي ها

من را به مرز عميق ترين عاشقانه هاي نابت مي كشاني

به گونه اي كه شايد هيچ گاه فكر نمي كردم

زير پوچ ترين پوچي ها هم لبخند تو پنهان شده باشد

اما پوچ ترين پوچي ها هم عاشق شدند

و خواستند تا وسيله اي باشند

كه من را به مرز با تو بودن برسانند

و من شايد دوباره فراموش كردم كه اگر تو بخواهي

پوچ ترين پوچي ها هم دچار مي شوند

و دچار يعني
عاشق !


 

نوشته شده توسط مرداب در دوشنبه سوم اسفند 1388 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت


شب مرد تنها...

شبی با خیال تو همخونه شد دل
نبودی . ندیدی چه ویرونه شد دل


نبودی . ندیدی پریشونیامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو


غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد

نه مرد قلندر . نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبا مست مستم


الهی سحر پشت کوهها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره


نه یک شب که هر شب دلم بیقراره
میخواد مثل بارون بباره بباره


شب مرد تنها پر از یاد یاره
پر از گریه تلخ بی اختیاره


شب مرد تنها . شب بی تو مردن
شب غربت و دل به مستی سپردن


شبای جوونی چه بی اعتباره
همه اش بیقراری . همه اش انتظاره


شبی با خیال تو همخونه شد دل
نبودی . ندیدی چه ویرونه شد
دل

 


 

نوشته شده توسط مرداب در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 ساعت 18:30 موضوع | لینک ثابت


يك نفر هست...

يك نفر هست كه از پنجره‌ها ٬ نرم و آهسته مرا مي‌خواند

گرمي لهجه باراني او ٬ تا ابد توي دلم مي‌ماند
 
 *

يك نفر هست كه در پرده شب ٬ طرح لبخند سپيدش پيداست

‌مثل لحظات خوش كودكي‌ام  ٬ ‌پر ز عطر نفس شب‌ بوهاست
 
 *

‌يك نفر هست كه چون چلچله‌ها ٬ روز و شب شيفته پرواز است

توي چشمش چمني از احساس ٬  توي دستش سبد آواز است
 
*

يك نفر هست كه يادش هر روز٬ چون گلي توي دلم مي‌رويد

آسمان، باد، كبوتر، باران ‌ ٬ قصه‌اش را به زمين مي‌گويد
 
*

يك نفر هست كه از راه دراز ٬  باز پيوسته مرا مي‌خواند
 
 راه دور است ولی می دانم٬ يك نفر نام مرا مي‌خواند
 


 

نوشته شده توسط مرداب در شنبه هفدهم بهمن 1388 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت


او زمانی مرد که هنوز زنده بود...

شاید جمله ی متناقضی باشد

اما خیلی ها را می شناسم که دیگر از زنده بودن دست کشیده اند

هرچند همچنان

کار می کردند

می خوردند

و فعالیت های اجتماعی همیشگی شان را انجام می دادند

به شکلی خودکار همگی کار می کردند

و لحظه جادویی همراه با هر روز را درک نمی کردند

مکث نمی کردند تا به معجزه ی زندگی بیندیشند

نمی فهمیدند که ممکن است هر دقیقه

آخرین دقیقه ی زندگی آن ها بر زمین باشد.

اما

او زمانی مرد که هنوز زنده بود...


 

نوشته شده توسط مرداب در یکشنبه یازدهم بهمن 1388 ساعت 9:13 موضوع | لینک ثابت


آرزوی دست نیافته...

دوباره از زیر آوار سنگین نگاه تو بلند می شوم

همچون کسی که سر از تنش جدا کرده باشند

پایکوبان رقص مرگ می کنم!

سکوت زمان را متوقف می سازد...

واژه ها یک به یک در گلویم به دار آویخته می شوند!

یک بار دیگر تن به شکنجه های شیرین تو داده ام

ابهام زندگیم را فرا گرفته

تو نیستی! من نیستم! ما نیستیم!

من و تو ما بودیم اما امروز

ما بودن ما جز نبود ما نیست!!!

صندوقچه ی آرزو های دست نیافته ام را باز می کنم

کهنه ترینشان تو بودی!

برمی دارمت

گردو غبار زمان را از رویت پاک می کنم

ثانیه ها یک به یک به زمین می افتد

چشمانت دیگر فروغ گذشته را ندارد.

گذشت ایام تو را که روزی تمام من بودی

از من گرفت.

از پله های تردید بالا می آیم

به حیاط می آورمت

تمام آفتاب گردان ها به خورشید پشت می کنند و

تو را به نظاره می نشینند

 


 

نوشته شده توسط مرداب در دوشنبه چهاردهم دی 1388 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت


بیزار...

منم این خسته دل درمانده

به تو بیگانه پناه آورده

منم آن از همه دنیا رانده

در رهت هستی خود گم کرده

 

از ته کوچه مرا می بینی

می شناسی اما در می بندی

شاید ای با غم من بیگانه

بر من از پنجره ای میخندی

 

با تو حرفی دارم خسته ام بیمارم

جز تو ای دور از من از همه بیزارم

 

 گریه کن گریه نه بر من خنده

یاد من باش و دل غمگینم

پاکیم دیدی و رنجم دادی

من به چشم خودم این می بینم

 

خوب دیروزی من در بگشا

که بگویم ز تو هم دل کندم

خسته از این همه دل تنگی ها

بر تو و عشق و وفا می خندم

 

با تو حرفی دارم خسته ام بیمارم

زیر لب می گویم

                         از تو هم بیزارم

 

 

 


 

نوشته شده توسط مرداب در سه شنبه هشتم دی 1388 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت


هر شب . . .

هرشب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی

دوباره گریه م میگیره انگار تو آغوش منی

روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه

با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه


 

نوشته شده توسط مرداب در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت 9:42 موضوع | لینک ثابت


بهترین علاج . . .

وقتی که هق هق عشق زجه ی احتیاجه

سر جنون سلامت که بهترین علاجه


 

نوشته شده توسط مرداب در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 8:7 موضوع | لینک ثابت


قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

(با تشکر از عاشق تنها) 

 


 

نوشته شده توسط مرداب در سه شنبه دهم آذر 1388 ساعت 5:32 موضوع | لینک ثابت


یادمه...

خواستم خودمو گول بزنم

همه خاطراتمو انداختم گوشه ای گفتم:فراموش

اما یه چیزی ته قلبم خندید و گفت: یادمه


 

نوشته شده توسط مرداب در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 23:17 موضوع | لینک ثابت